حر بن يزيد رياحي كيست؟
حّر بن يزيد بن ناجيه بن سعيد،از خانواده بني رياح بن يربوع است كه به {حّر بن يزيد رياحي }شهرت يافته است
حّر وقتي از تصميم مردم درباره جنگيدن با حضرت امام حسين عليه السلام با خبر شد خطاب به عمر بن سعد گفت: اَي عُمَر ، اَ مُقاتِلٌ اَنتََ هذَا الرَّجُل؟ قالَ: اُي وَاللهِ قِتالاً اَيسَرَهُ اَن تَسقُطَ الرُّؤوسُ وَ تَطيحَ الاَيدي اي عمر، آيا واقعاً مي خواهي با اين شخصيت بجنگي؟گفت:بلي آنچنان جنگي كه سرها ودستها به زمين افتند . گفت: نمي شود از اين كار دست برداري؟ عمر گفت:اميرت اجازه نمي دهد. حّر با شنيدن اين خبر از جمع دور شد و به كناري رفت و بن {قرّه بن قيس} گفت:آيا اسبت را آب داده اي ؟ گفت:نه. حرّ گفت: قصد نداري كه آبش بدهي؟ قرّه پنداشت كه حر مي خواهد كناري بايستد و درگير جنگ نشود ودر ضمن دوست ندارد كسي از وضعش با خبر باشد،لذا گفت: من خودم ميروم واسبم را آب مي دهم. قره مي گويد حرّ از من دور شد،به خدا قسم اگر از اراده خودش آگاهم مي كرد من هم با او خدمت امام حسين عليه السلام شرفياب مي شدم. حرّ اندك اندك خود را به خيمه گاه امام حسين عليه السلام نزديك مي كرد كه شخصي به نام {مهاجر بن اوس }به او گفت:آيا مي خواهي حمله كني؟ حرّ جوابي نداد اما بدنش به لرزيدن افتاد. خدا را شاهد مي گيرم من هرگز از تو نديدم آنچه را كه در اينجا مي بينم، و اگر از من بپرسند شجاع ترين اهل كوفه كيست؟ از نام شما نمي گذرم،اين چه حالت است كه در تو مي بينم ؟ فقالَ لَهُ الحُرُّ: انّي ئاللهِ اُخيَّرُ نفسي بينَ الجَنَّهِ والنّار فواللهِ لا اَختارُ عَلي الجَنَّهِ شيئاً ولو قُطِّعتُ و حُرَّقتُ
جناب حرّبه وي فرمود:به خدا قسم خردم را بين بهشت و آتش مخيّر مي بينم،ولي به خدا قسم چيزي را بر بهشت ترجيح نمي دهم اگر چه قطعه قطعه و سوزانده شوم. ثُمَّ ضَرَبَ فَرَسَهُ قاصداً الي الحُسينِ عليه السّلام و يدهُ علي رأسِهِ و هوَ يَقولُ: اَللهمَّ اليكَ اَنبَتُ فَتُب عليَّ،فَقَد اَرعَبتُ قُلوبَ اَوليائكَ و اَولادِ بِنتِ نَبِيِّكَ سپس اسب خود را به قصد رسيدن به امام عليه السلام حركت داد در حاليكه دستش بر سرش بود و مي گفت:خدايا به سوي تو مي آيم توبه ام را بپذير،من دلهاي دوستان تو و فرزندان دختر پيغمبر تو را به وحشت انداختم. فَلمّا دَني مِنَ الحسينِ عَلَيهِ السَّلام واشصحابِه قَلَبَ تُرسَهُ و سَلَّمَ عَلَيهم وقتي كه به حضرت حسين عليه السلام واصحابش نزديك شد سپر خود را وارونه كرد و به ايشان سلام داد و گفت:من همانم كه مانع مراجعت شما شدم و شما را به اين جا آوردم،هرگز كمان نمي كردم كه مردم با شما اينچنين كنند كه اكنون مي بينم،قسم به خدا اگر مي دانستم آنها كار را به اينجا مي كشانند مرتكب چنين كاري نمي شدم. اَنا تائِبُ اليَاللهِ عَزَّ وَجَلَّ ممّا صَنَعتُ فَتَري لي مِن ذالكَ تَوبَه؟ فَقالَ لَهُ الحُسينُ عَلَيهِ السَّلامُ نِعَم يَتوبُاللهُ اليكَ فانزِل فَقالَ :اَنا لَكَ فارسا خَيرٌ مَنّي راجلاً اُقاتَلُهُم عَلي فَرَسي ساعَهً وَالي النُّزُلِ ما يَصيرُ آخِرُ اَمري من به درگاه خداي عزّوجل از آنچه كه انجام داده ام توبه مي كنم آيا براي من امكان توبه هست؟ حضرت فرمود:آري خدا توبه ات را مي پذيرد،از مركب فرود ْي، حرّ عرض كرد: سواره در ركاب شما باشم بهتر است از پياده بودن مدتي بر فراز اسب با ايشان مي جنگم و سرانجامم پياده شدن است. سپس گفت: فاذا كُنتُ اَوَّلَ مَن خَرَجَ عَليكَ فَأذِن لي أن اكونَ اَوَّلُ قَتيلٍ بَينَ يَدَيكَ لَعَلّي اكونَ ممَّن يُصافِحُ جَدَّكَ مُحَمداً غَداً في القيامَهِ(1) چون اول كسي بودم كه بر شما خروج كردم پس اجازه دهيد،اول كسي باشم كه در پيش روي شما كشته مي شود،شايد در قيامت از افرادي باشم كه با جدّت محمد صلي الله عليه وآله مصافحه مي كنند. سيّدبن طاووس در لهوف آورده است كه: فَجَعَلَ يُقاتَلُ اَحسَنَ قِتالٍ حَتّي قَتَلَ جَماعَهً مِن شَجعانٍ و اَبطالٍ،ثُمَّ اِستَشهَدَ فَحُمِلَ الي الحُسينِ(ع) فَجَعَلَ يَمسَحُ التُّرابَ عَن وجهِه، و هُوَ يَقولُ اَنتَ الحُرُّ كَما سَمَّتكَ اُمُّكَ حِراً في الدُّنيا والاخِرَهِ(2) نبرد را به بهترين شكل آغاز كرد تا اينكه جمعي از قهرمانان و پهلوانان را كشت و سپس خود به شهادت رسيد.بدن او را خدمت امام حسين عليه السلام آوردند ،حضرت در حاليكه خاك از چهره او مي زدود مي فرمود تو آزاد مردي هستي در دنيا و آخرت همان طور كه نامت را حرّ و آزاد مرد نهادند. و بنا به روايتي ديگر:او در برابر حضرت امام حسين علي السلام خطاب به مردم كوفه گفت:شما از عبد صالح دعوت نموديد به اين منظور كه خود را فداي او كنيد ولي چه شده كه اكنون از هر طرف او را احاطه كرديد و مانع او و زن و بچه اش از آب فرات شديد و حال آنكه يهود و نصاري و مجوس و حتي خوكان و سگان از آن مي آشامند. قاتل حرّ:مردي از اهل كوفه بنام [اَيُّوب بن مسرّح] بود(1) آنگاه امام حسين عليه السلام به بالين حرّ آمد و گفت:بَخٍّ بَخٍّ يا حُرُّ، اَنتَ حُرُّ كَما سُمَّيتَ في الدنيا والاخِرهِ(2)
حكايتي از رجال مامقاني در رجال مامقاني آمده:وقتي شاه اسماعيل صفوي به بغداد رفت توفيق زيارت حضرت امام حسين )ع) نصيبش شد از بعضي ها سخناني درباره حر شنيد لذا كنار قبرش رفت و دستور به نبش قبر داد،پس از نبش قبر ديد دستمالي بر سرش بسته كه امام حسين(ع) بسته بود، اراده كرد باز كند و بردارد .وقتي باز كرد ديد خون جاري شده با بستن دستمال خون بند آمد و مي خواستند با غير دستمال از طريق معالجه خون را بند آورند ميسّر نشد دستور داد قبر را ببندند و بنايي بر آن بنا كنند و خادمي بگمارند.(1) |